آرشيو
يكشنبه , 14 شهريور 1389
تاریخ: 1388/12/23 نظرات: 0 نظر نمایش: 128 مرتبه تعداد امتیاز: 0   (Article Rating)
سكوت ( همسر شهيد يوسفي)

سكوت ( همسر شهيد يوسفي)

سکوت سرشار از نگفته هاست بارها و بارها موذن اذان گفت ولی دیدارمان با سلامی دوباره نگشت

  باسمه تعالی

سکوت سرشار از نگفته هاست

با اذن ظهر گفتی به امید دیدار تا شامگاه مغرب .

 بارها و بارها موذن اذان گفت ولی دیدارمان با سلامی دوباره نگشت .

                      زیبایی کدامین گلزار مدهوشت کرده بود ، که نهالهای

                                                        زیبای زندگیت را در اوج انتظار از یاد بردی.

لحظه ی آخر ، آنجا تو بودی و سکوت ، و اینجا من بودم و فریاد

اما در این چند دقیقه سکوت ، ساعتها حرف زدی و من همه را شنیدم.

گفتی : اگر نسیمی سرگشته و راه گم کرده گزارش از محفل

دست و پایکوبی عاشقانه ی ما افتاد ، پیغامی برایت می فرستم ،

 چراکه این جا خطها همه تا عرش خدا مشغولند .

گفتی : اذان مغرب گذشت ولی تقدیر من و تو اینگونه بود که سلام

 نگفته ، خد احافظی کنی ، ما در میعادگاه تاسوکی هستیم ، همه جا

ظلمات است ، اما در نور آتش گلوله ها من ، صورتهای

 خونین فرشتکانی را می بینم که نظیرش را جز پشت این

 دو تپه ماهوری کوچک ، جایی دیگر

نمی توان دید.

       یکی داماد است و مدهوش زلف حوریانی که به استقبالش آمده اند .

       آن یکی کوچک مردی است که لحظه ای پیش با سفید گلوله به

       مردان بزرگ پیوست . آن نوجوان 13 ساله کوچک مردی است

        که چند لحظه پیش جزو مردان بزرگ روزگار گشت . و آن دگر

        دانش آموز مکتبی است که شهادت را به دست نامردان عشق می داند.

          امشب ، نزد استاد ازل ، درس پس داد و چه مردانه از پس تکالیفش برآمد.

گفتی : به علی بگو ،

 بابا به تو افتخار می کند که در بهار ششم زندگیت مرد خانه گشتی ، پسرم

همواره پیرو مکتب حسین باش و علی وار زندگی کن که فقط پیروان آنها   رستگارند.

و به عباس بگو :

اگر تو تشنه دیدار پدر هستی و با التماس دستهای کوچکت رو به آسمان ، آغوش گرم او را می جویی ، صبر کن همچو عباس ، که دست در آب فرات داشت اما به حرمت حسین و فرزندانش بر رنج تشنگی تا شهادت صبر کرد.

گفتی :

صدای سفید گلوله می شنوی ؟ این شاید مامور با شکافتن فرق من ،

 مرا از ظلم نامردان آسوده کند و مظلومیت مرا تا خدا فریاد کند.

همسفران با چهره های گلگون ، یا رفتند یا در حال رفتن اند .

 امشب گلهای بهاری زودتر از موعد ،

 با شلیک هر تیر ،

 بر سر و سینه ی مردان بی سلاح کویر می شکفد.

دیگر فرصتی نیست ،

 به یاران بگو ظهورش را از خدا بخواهند

 مگر او بیاید و

 حقانیت ما را معنی کند 

 

کد: 8
گروه: دست نوشتها
نویسنده خبر: هادي پ
امتیاز بندی

در حال حاضر هیچ نظری ارسال نشده است
ارسال نظر:

Name (required)

Email (required)

Website

خانه  |  آرشيو  |  شهيد يوسفي  |  گالري تصاوير
Copyright 2008-2008 by rahnegargroup